اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا وحافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

بوسه بر جای قدمهای مادر

( نقل از مادر شهید حاج عماد مغنیه ، سردار بزرگ مقاومت لبنان ) 

بعداز یکسال و در زمان شهادت عماد روند بازسازی به قدری خوب و پیش رفته بود که دیگر همه جا مهندس ایرانی را می شناختند  ، کسی که بی وقفه کار کرده بود و خرابی ها زودتر از حد تصورآباد شده بود  مهندس حسام ( شهید حاج حسن شاطری ) بعداز شهادت حاج عماد برای عرض تسلیت همراه مسئولین ایرانی به خانه ما آمدند . شلوغ بود و همه به احترام او برخاستند . در این مدت آنقدر از او تعرف شنیده بودیم که دوست داشتم او را از نزدیک ببینم . مهندس تا مرا دید . نزدم آمد و گفت : « مادر ، از شما تقاضایی دارم » صمیمیت کلامش بر جانم نشست وقتی مرا مادر خطاب کرد ، گفتم بفرمایید ، گفت « میشود از این جایی که ایستادید چند قدم آنطرف تر بروید ؟ » با تعجب گفتم : حتما و یک قدم عقب رفتم ! ایشان در حضور آن همه مسئولین و جمع رسمی ، بر زمین نشست و بر جای قدم هایم بوسه زد . همه جمع منقلب شدند و من شرمنده ی تواضع ایشان . مهندس برخاست و گفت : مادر ، بهشت زیر پای شماست . 





تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۶ | 20:45 | نویسنده : راوی گمنام |


مردی که مسیحیان او را قدیس می خواندند .

هئیت الزهرا (س) را در ارومیه راه انداخته بود که نزدیک خانه های مسیحیان بود . آن قدر باصفا و مخلص بود که هم وطنان مسیحی می آمدند و غذای نذری می بردند . در بین آنها به قدیس معروف شده بود . و می گفت : مهم این است برای امام حسین (ع) گریه می کنند فرقی ندارد مسیحی باشند یا نباشند . بعد از آن یک شاخه گل کنار غذای نذری می گذاشت و به در خانه هایشان می فرستاد و آنها هم به هئیت گوشت و گوسفند قربانی هدیه می دادند







تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۶ | 20:19 | نویسنده : راوی گمنام |

شنیدم لبنانیها گفته اند: " ما ایشان را به عنوان امانت به مردم سمنان می دهیم.امیدواریم که مردم سمنان این امانت را خوب نگهدارند..."

شنیدم نماینده مقام معظم رهبری در سمنان تو را نگین درخشان سرداران و شهدای سمنان خوانده...

شنیدم که در سالروز شهادت سید شهدای مقاومت،عماد مغنیه و در ایام فاطمیه پرواز کردی...

شنیدم که پدرت گفته: " حرمله در کربلا با چند تیر ناگهانی دل مولایمان را سوزاند.پسرم را نوادگان همان حرمله هدف گرفتند و به آرزویش(شهادت) رساندند و دل ما را سوزاندند...

روحش شاد





تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۵ | 15:16 | نویسنده : راوی گمنام |

داخل گردان شایـعه شــده بـود کـه نمــاز نمی‌خــواند! مرتـضی رو کــرد به مــن و گفت: «پسره انگار نه انگار که خدایی هســت، پیغمبری هســت، قیامتی …، نماز نمی‌خـــونه…» باور نکردم و گفتم : «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلـــوم که نمی‌خــونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی می‌خونه که ریا نشه





ادامه مطلب
تاريخ : ۹۲/۱۱/۱۶ | 21:50 | نویسنده : راوی گمنام |

حاج حسن!

باز کنار مزارت آمدم و آواره تر شده، دیوانه تر شدم

تو با دل من چه می کنی که اینگونه مجنون تو هستم؟

شب و روز همراهم هستی

خدا دعاهایم را با آمین تو اجابت می کند

اگر بگویم خدا مرا صبر دهد، پس رفیقانت از خدا چه بخواهند؟!

آن روز که پیکرت را تشییع کردیم زیر تابوتت دعا کردم

می دانم مستجاب می شود

مگر می شود در کربلا و زیر قبه امام حسین (ع) دعا به اجابت نرسد؟!

محال است، محال ...

(سما)



تاريخ : ۹۱/۱۲/۰۹ | 22:29 | نویسنده : راوی گمنام |

هر کس که یک روز به این دنیا بیاید، بالاخره یک روز هم باید از این دنیا برود. خوشا به حال آنهایی که وقتی می روند همه عزادار می شوند، وقتی نیستند جای آنها خالی ست و وقتی سفر می کنند، آقا برایشان نماز می خواند. اما در این بین ما چه کاره ایم؟

راوی تو برو خود را دریاب... آیت الله خوشوقت، خوشبخت شده انشاء الله!



تاريخ : ۹۱/۱۲/۰۵ | 21:33 | نویسنده : راوی گمنام |

سوء تفاهم نشود، مجلس ترحیم نیست، هیئت عزاداری ابا عبد الله است. این جمله ای بود که آقای جعفری در مراسم شب هفتم حاج حسن عزیز گفت.

حاجی محبوب من!

کم کم متوجه شدم که چرا وقتی به تو فکر می کنم، تنم می لرزد و اشکم بی مهابا جاری می شود. با همه وجودم احساس نزدیکی می کنم. انگار پدرم بودی... آری ما یک وجه مشترک داریم و آن امام حسین علیه السلام است.

در هر مراسمی که برای تو برگزار شد، اصلا انگار برای تو نبود، عاشورا بود و ما هم آمده بودیم هیئت ابا عبدالله...

همسرت را که نگو، زینبی است برای خودش. اصلاً از ازل خدا او را آفریده بوده که امروز همسر شهید بشود. من از بی حیایی و بی عقلی دشمن تعجب می کنم که این همه عظمت و صلابت را می بیند اما باز هم آدم نمی شود و دمش را روی کولش نمی گذارد و برود...

 




تاريخ : ۹۱/۱۲/۰۴ | 1:3 | نویسنده : راوی گمنام |

خواهران و برادران: امام عزیز را تنها نگذارید و گوش به فرمانش باشید چرا که فرمان او، فرمان حضرت مهدی (عج) و پیام حضرت مهدی (عج)، پیام رسول الله است و پیام رسول الله پیام خداست. بدانید که دارید مورد آزمایش خداوند قرار می گیرید... شما باید حسینی باشید و زینبی. بدانید ما برای آزادی کربلای حسین آمدیم و حرف ما هم الله است.

عزیزان: آخر باید همه برویم، چه بهتر که در راه او شهید شویم. ما که لایق شهادت نیستیم، اگر خدا توفیق داد قبل از عملیات توبه کردیم و توبه ما مورد قبول درگاه خداوند قرار گرفت، شاید به مقام شهادت برسیم.

ای کسانی که هنوز به هویت رهبری و مسئولین این انقلاب پی نبرده اید، نگویید اسلام فقط نماز و روزه است. بدانید پشتوانه این مملکت خداست و اگر نبود این مملکت در همان اوایل از بین می رفت و حتی امکان پیروزی هم نداشت.

اینها که خواندی گوشه ای از پیام اوست. فقط 15 سال داشت. متولد سمنان بود. 21 بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید. طلبه هم بود.

شهید حسین خرمیان، امید که از ما راضی باشد...






تاريخ : ۹۱/۱۲/۰۱ | 14:45 | نویسنده : راوی گمنام |

الهی وابسته به توام، مرا بیش از این وابسته خود کن...

خدایا دلبسته تو ام، دلبستگی ام را افزون کن...

اگر با خلق تو می پیوندم، برای این است که تو امر کرده ای محبوب من و اگرنه من معشوقی جز تو ندارم.

اگر به دنبال گره گشایی از خلق باشم برای این است که تو نازنین دستور داده ای و من مشتاقانه لبیک گفتم.

همه وجود من غرق توست، غرق حسین توست، غرق عباس و زینب توست... من اصلا نمی توانم از این دریایی که در کربلا آفریده شد بیرون بیایم.

اما آنها که در دریا هستند؛ روز به روز بر پیوند میان ما بیفزا تا با یاری تو و به معجزه عشق مشترک به خورشید تابناک آسمان نینوا، به معرفت حقیقی دست یابیم تا در هنگامه جان دادن حسین را بشناسیم و در کربلا و عاشورا جان بسپاریم.

و اما آنها که در دریا نیستند؛ دریغ و افسوس بر آنها که نمی دانند طعم دریا چیست! فقط می گویم خدایا آنها را هم بچشان که اگر کسی نچشیده برود زیانکار خواهد بود.

معبود من خودت می دانی که ابلیس جان! دست بردار نیست، او را به دریای ما راهی نیست اما آنگاه که از سر غفلت و بی تاملی سر از دریا بیرون می کنیم به ما حمله می کند و چه بسا که ما را برای مدت زمانی از دریا بیرون آورده باشد. نمی گویم شر ابلیس را از ما کوتاه کن، می گویم ما را آنگونه تربیت کن که تزویرها و فریبکاری ها و افسونگری های ابلیس در ما اثر نگذارد... لحظه ای ما را بیرون از دریای عطوفت و مهربانی ات مپسند.

اسب سرکش نفس ما را رام علمدار کربلا کن...

سرزمین پر گناه قلب ما را به دست فرزند فاطمه فتح کن...

جسم و جان و مال و آبروی ما را معطوف و مصروف آرمانهای بلند امام عصرمان قرار بده و او را حافظ ما و ما را حافظ او قرار بده...

اگر جسمم اینقدر خسته و مجروح نبود هنوز حرف برای گفتن داشتم. اما دیگر مرا رمقی نیست.


به امید صبحی روشن...





تاريخ : ۹۱/۱۱/۳۰ | 12:47 | نویسنده : راوی گمنام |

رگ های ما داشت می خشکید

با شهادت تو، حاج حسن، خدا خون را در رگهای ما به جریان انداخت

خوش به سعادتت که با رفتنت به خیلی ها زندگی دادی، " و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا "




تاريخ : ۹۱/۱۱/۲۷ | 22:34 | نویسنده : راوی گمنام |